بعد از یک هفته شلوغ و پر استرس که حتی هواپیما هم در آن سقوط کرده، تصمیم می گیری یک روز خوب و قشنگ را با برنامه ای دقیق عین یک پسر خوب شروع کنی.
همه چیز خوب پیش میرود. همه چیز.
به کارهایت می رسی، طبق برنامه.
ناهار را که می خوری و اماده می شوی تا از مسابقات تنیس بانوان عکاسی کنی، طبق برنامه.
یک تاکسی ۱۱۳ می گیری و زیر باد خنک کولر ماشین به این فکر میکنی که از بالا و پایین پریدن دختران تنیسور چگونه باید عکس بگیری.
به موقع می رسی به محل مسابقات، طبق برنامه.
همه چیز از قبل برای عکاسی هماهنگ شده. خودت را معرفی می کنی. اجازه می گیری. کوله ات را گوشه ای می اندازی و دوربین ات را آماده می کنی و شروع می کنی به عکاسی. طبق برنامه .
چلیکک . ..

چلیکک . ..

عجب هوای گرمی.
چلیکک . ..

چلیکک . ..

وقتی اولین بارت باشد مسابقات تنیس را از نزدیک می بینی، انتظاری خیلی زیادی هم نداری. با این حال عکس ها بد نیست.
چلیکک . ..

بد نیست چند عکس هم از بالای ساختمان مسابقات بگیری.
چلیکک . ..



چی شد؟!!!
هیچی. دوربینت دیگر صدایش در نمی آید.
.
بعدا می فهمی که پایه میرور باکس دوربینت شکسته. به همین سادگی!
همین اتفاق کوچیک ۱ هفته ای کار و زندگیم رو بهم ریخته. کلی بد قول شدم و اعصابم واقعا بهم ریخته. به بردارم قول داده بودم از مراسم نامزدیش عکاسی کنم که اون هم به لطف این اتفاق بهم خورد. تا الان ۲ بار تا تهران رفته ام و امیدوارم فردا بتونم در سومین بار دوربینم رو تحویل بگریم. شاید مثل اولش.
خرج زندگی هم که قربانش برم همیشه بالاست. خرج تعمیر دوربین و بدهکاری لنز قبلی و وضعیت نامشخص کاری را هم که اضافه کنی، می مانی هاج و واج!
تازه می فهمیدم محمد می گفت عکاس خبری پوستش باید عین کرگدن کلفت باشد یعنی چه.
همه چیز بهم ریخته، طبق برنامه!