
از قرار در روز ۱۴ اسفند هر سال، مراسمی به مناسبت سالروز درگذشت دكتر محمد مصدق، استاد دانشگاه، سیاستمدار، دولتمرد و ایراندوست، رهبر جنبش ملی کردن صنعت نفت ایران و رئیس دولت در سالهای ۱۳۳۰ ، ۱۳۳۱ و پنج ماه اول سال ۱۳۳۲در آرامگاهش در احمد آباد آبیک برگزار می شه.
حس کنجکاوی من هم که می دونید امان نمی ده، تا دیشب متوجه شدم یکی از دوستان اونجا میره و امروز خبر خاصی در قزوین نیست همراه شدم تا هم عکسی بگیرم و هم سر وگوشی آب بدم.
تا به روستای احمد آباد رسیدیم همون اول اسم هامون رو نوشتند تا حساب کار دستمون بیاد. (ما هم که دروغ نگفتیم)
کلا اجازه عکاسی هم اصلا وجود نداشت و حتی دوربین واحد مرکزی خبر هم دم در داشت آفتاب می گرفت. دیدیم با ژانگولر بازی هم نمی تونیم دوربین هامون رو داخل ببریم پس عین یه بچه خوب و حرف گوش کن همه چیز رو تحویل دادیم و وارد باغ شدیم. (البته اصولا من هم مثل بقیه در این جور مواقع یک دو جین عکس با موبایل گرفتم تا کسی فکر نکنه می تونه در این عصر ارتباطات جلوی این جور کار ها رو بگیره. اتفاقا عکس ها خوب هم شده.)
خوشحالم که تو مراسم اصلا تحت تاثیر جو و آدم های عجیبش قرار نگرفتم و فقط به جستجو و کنکاش خونه پرداختم. چیز های جالبی فهمیدم و افسوس خوردم که چقدر با تاریخمون بیگانه ام.
اگه خواستین به باغ سر بزنین تو یک روز معمولی این کار رو کنید که لااقل به خاطر کنجکاوی انگی بهتون نچسبه.

لحظه ای هم که داشتم این عکس رو می گرفتم، آن طرف مراسم تمام شده بود و جمعیت داشتند شعر "ای ایران" بنان رو با صدای بلند می خوندند و خارج می شدند و این پسر این طرف دیوار روبروی خونشون مشغول بازی بود. ازش پرسیدم مصدق رو میشناسی؟
هیچی نمی دونست.
- توی جمعیت تنها یک نفر عکس می گرفت و ادعا می کرد برای نمره کلاسش اون هم واسه دانشگاه تهران مرکز این کار رو می کنه. چه رشته ای خدا می دونه.جالب تر اینکه می گفت چون قیافه ام عین خودشونه بهم گیر ندادن! فقط می گفت من به فکر ۲ نمره ی درسمم.
کاملا به کارهاش توجه کردم و آخر سر هم دیدم کجا رفت و دوربینش به کی رسید.
خوب آخه دروغ برای چی؟!