
از وقتی فراخان مسابقه نجات تخم مرغ روی برد های دانشگاهون (آزاد قزوین) چسبیده شد عده زیادی از دانشجو ها درگیر این مسابقه جالب شدند و از اون جایی که خلاقیت حرف اول رو برای در شرکت می زد خیلی ها از رشته های مختلف شرکت کردند.
نحوه مسابقه هم به این ترتیب بود که هر تیم باید سازه ای رو طراحی می کرد که وقتی از ارتفاع ۱۸ متری به زمین انداخته می شد تخم مرغ درون اون سالم می موند. علاوه بر سالم ماندن تخم مرغ، نو آوری، عدم استفاده از مواد خطر ساز، وزن سازه، بیرون آمدن تخم مرغ از سازه بعد از سقوط، افتادن سازه در یک محل مشخص از پارامتر های دیگر امتیاز آور بود.
نام اصلی این مسابقه، «گرويتي چلنج» (چالش جاذبه) که باقی عکس های گزارشم رو اینجا می تونید ببینید.
از نظر برگزاری این جور اتفاقات برای فضاهای دانشگاهی بسیار خوبه. تعداد زیادی از دانشجو ها به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم درگیر بودند و فضای کاملا شاد و علمی و خوبی بر مسابقه حاکم بود.
ما هم قرار بود شرکت کنیم ولی بعد از کلی تخم مرغ هدر دادن، طرحمون جواب نگرفت. مشکل در خارج شدن تخم مرغ از سازه بود.



۱- چند وقتیه که کاملا خسته ام. نمی دونم علت چیه ولی به تعطیلات نیاز دارم. برای لحظه تحویل سال روز شماری می کنم.
عکاسی از کنسرت امروز واقعا حالم رو تغییر داد. از نظرم کنسرت بدی نبود. قزوینی ها هم بمبی از انرژی اند.





۲- نمی دونم چرا هر کی به من می رسه می گه : "چرا کم کار شدی؟ دیگه عین سابق انگیزه نداری؟ تنبل شدی! "
آخه چه جوری که بقیه از حال من خبر دارن و خودم بی خبرم. درسته عکس تو وبلاگم نمی زارم، درس ها سخت شده، من دانشجوی خوبی شدم، کار های جهاد دانشگاهی زیادتر شده، جشنواره شرکت نمی کنم یه کمی هم مریضم ولی در حال حاضر دورینم یه کارخونه بزرگ تولید عکسه که صاحبش مونده با این همه تولید چی کنه.

یکی از تفریحات قزوینی ها والیبال بازی کردن در زمین های خاکی اطراف محل سکونتشان است.
"زمین خاکی شمالی های الوند" در پشت ورزشگاه یادگار امام این شهرستان از معروف ترین این زمین هاست که طرافداران ثابتی دارد. در روزهای تعطیل، جمعیت زیادی ، از صبح تا شب، دور هم جمع اند و با شور و حرارت مشغول بازی. عده ای هم اگر دست بدهد تیغی بازی می کنند.*
دیدن بازی شمالی ها و فریادها و دعواهایشان برای برد، تجربه شیرینی روز های تعطیلات این هفته های من بود.









* قزوینی ها به بازی که شرطی انجام شود، تیغی بازی می گویند.
راز راه
رفتن است
راز رودخانه
پل
راز آسمان
ستاره است
راز خاک
گل
راز اشک ها
چکیدن است
راز بال ها
پریدن است
راز صبح
آفتاب
راز های واقعی
راز های بر ملاست
مثل روزُ روشن است
راز این جهان خداست
عرفان نظر آهاری
از کتاب "چای با طعم خدا"

از قرار در روز ۱۴ اسفند هر سال، مراسمی به مناسبت سالروز درگذشت دكتر محمد مصدق، استاد دانشگاه، سیاستمدار، دولتمرد و ایراندوست، رهبر جنبش ملی کردن صنعت نفت ایران و رئیس دولت در سالهای ۱۳۳۰ ، ۱۳۳۱ و پنج ماه اول سال ۱۳۳۲در آرامگاهش در احمد آباد آبیک برگزار می شه.
حس کنجکاوی من هم که می دونید امان نمی ده، تا دیشب متوجه شدم یکی از دوستان اونجا میره و امروز خبر خاصی در قزوین نیست همراه شدم تا هم عکسی بگیرم و هم سر وگوشی آب بدم.
تا به روستای احمد آباد رسیدیم همون اول اسم هامون رو نوشتند تا حساب کار دستمون بیاد. (ما هم که دروغ نگفتیم)
کلا اجازه عکاسی هم اصلا وجود نداشت و حتی دوربین واحد مرکزی خبر هم دم در داشت آفتاب می گرفت. دیدیم با ژانگولر بازی هم نمی تونیم دوربین هامون رو داخل ببریم پس عین یه بچه خوب و حرف گوش کن همه چیز رو تحویل دادیم و وارد باغ شدیم. (البته اصولا من هم مثل بقیه در این جور مواقع یک دو جین عکس با موبایل گرفتم تا کسی فکر نکنه می تونه در این عصر ارتباطات جلوی این جور کار ها رو بگیره. اتفاقا عکس ها خوب هم شده.)
خوشحالم که تو مراسم اصلا تحت تاثیر جو و آدم های عجیبش قرار نگرفتم و فقط به جستجو و کنکاش خونه پرداختم. چیز های جالبی فهمیدم و افسوس خوردم که چقدر با تاریخمون بیگانه ام.
اگه خواستین به باغ سر بزنین تو یک روز معمولی این کار رو کنید که لااقل به خاطر کنجکاوی انگی بهتون نچسبه.

لحظه ای هم که داشتم این عکس رو می گرفتم، آن طرف مراسم تمام شده بود و جمعیت داشتند شعر "ای ایران" بنان رو با صدای بلند می خوندند و خارج می شدند و این پسر این طرف دیوار روبروی خونشون مشغول بازی بود. ازش پرسیدم مصدق رو میشناسی؟
هیچی نمی دونست.
- توی جمعیت تنها یک نفر عکس می گرفت و ادعا می کرد برای نمره کلاسش اون هم واسه دانشگاه تهران مرکز این کار رو می کنه. چه رشته ای خدا می دونه.جالب تر اینکه می گفت چون قیافه ام عین خودشونه بهم گیر ندادن! فقط می گفت من به فکر ۲ نمره ی درسمم.
کاملا به کارهاش توجه کردم و آخر سر هم دیدم کجا رفت و دوربینش به کی رسید.
خوب آخه دروغ برای چی؟!

۱- نمی دونم به خاطر هیجان زیاد بازی بود یا حاشیه های زیادش یا لنزی که امروز قرض کرده بودم ولی به هر حال امروز عکاسی خیلی چسبید.
باید انصاف داشت. دست دوستان در تربیت بدنی قزوین درد نکنه. امسال با کارت هایی که برای پوشش خبری به خبرنگاران دادند خیلی در پوشش برنامه های ورزشی استان اذیت نشدیم. (لااقل در ورود و خروج)
نگین فقط غر می زنم.
ولی نمی دونم چرا انقدر اطراف زمین همیشه شلوغه. یا هنوز خبرنگاران جایگاه ندارند و یا تعداد کارت ها زیاد بوده!


۲- از تمام کسانی که در روز تولدم بهم لطف داشتن ممنونم. ولی راستش هیچ کدوم به پای مسیجی که هادی ایراندوست برام فرستاد نبود. هادی یکی از بهترین و صادق ترین همکاران در ایسنا بود. گفتم "بود" چون شاید دیگه هیچ وقت باهاش همکار نشم ولی همیشه دوست خوبم خواهد بود. امیدوارم در طول دوران خوش آش خوری ستوان دوم رو حسابی اذیت کنند تا دیگه از این تصمیم ها نگیره.
۳- تمامی دوستانم که باهاشون کار تو ایسنا رو شروع کردم حالا دیگه رفتن. حس غریبیه که این چند وقت دارم ولی یک کم تنها شدم.
انگار واقعا آخرین بازمانده ام!
گاهی اوقات دلم خیلی تنگ می شه. برای من که هنوز تو ایسنا هستم و تمام فراز و فرود هاش رو تو این چند سال دیدم خیلی سخته که ببینم دوست داشتنی جای روزهای جوانیم (به به عجب جمله ای) ، انقدر کوچیک و خلوت شده. شاید فکر کنید خیلی احساسی شدم ولی بعضی اوقات واقعا کسایی رو که کنارمون نیستن حس می کنم. این بهم انرژی می ده.
حمید هم رفت و انگار رفتنش باعث شده که شروع کنه به بازگویی خاطرات.
۴- اینم تیم جدید ایسنای قزوین. هر چند خیلی کوچیک هستیم ولی خوب باز هم داریم گرم و صمیمی ادامه می دیم و این خیلی خوبه. فکر نکنین بقیه جایی رفتن. نه کلا همینیم.
از چپ: بهنام محمودی (سر دبیر)، پروین شهسواری (خبرنگار)، سینا شیری (عکاس) و خودم
البته چند تایی هم خبرنگار افتخاری داریم که اگر دنیا به کامشون باشه شاید هفته ای سرکی بزنند و به قول بهنام از کافی نت استفاده ای کنند.
تنها سرویس تعریف شده هم سرویس عکسه (خودمونیما، نصفه خبرگزاری رو گرفتیم)
انقدر هم گله نداشته باشید. معلومه کل اخبار قزوین رو که نمی تونیم پوشش بدیم. اون هم در حالی که منطقه خبری هم نیستیم و همه چیز به تهران بستگی داره.
باز با همه این حال تلاشمون ستودنیه. نمونه اش همین امروز. (نه وجدان داشته باشید دیگه.)
ایسنا هنوز هم روح بزرگی داره. نه به خاطره نیروهای الانش و نه به خاطر هیچ چیز دیگه. آنچه مانده حاصل تلاش کسایی که با عشق براش زحمت کشیدن. کسایی که خودشون روح بزرگی داشتن و عاشقانه براش دل سوزوندن.
۴- به نظرتون با این چیز ها که نوشتم حقوقمون به موقع پرداخت می شه؟!
امروز تیم استقلال در ورزشگاه شهید رجایی قزوین یک ساعتی تمرین کرد تا آماده بازی با پیکان بشه. بازی فردا راس ساعت ۱۴ برگزار می شه.

باقی عکس ها رو اینجا ببینید.

یک ساعته که زل زده ام به این موجود که ۲۲ سال پیش پا به این عالم گذاشته.
هر چه فکر می کنم می بینم، عجیب تر و پیچیده تر ازش تو این کره خاکی نیست.
دقیقا هشت هزار و سی و پنچ روزه که منو درگیر خودش و کارها و افکارش کرده ولی هنوز ازش چیزی نمی دونم.
خدا به داد بقیه برسه!
بالاخره اینترنتم رو شارژ کردم. یک هفته بدون دغدغه و آرام رو پشت سر گذاشتم. آرامش چقدر خوبه.
توی دو هفته قبل تنها عکس های بازی تیم های پیکان و سپاهان روی سایت ایسنا بارگذاری شد.