تقصیر ما نیست. سرعت زندگی بعضی وقت ها انقدر زیاد می شه که نمی فهمیم چی شد. اون وقت که فقط دل به خاطره ها می بندیم. ولی افسوس که زندگی در لحظات خوش سرعتش بیشتر هم می شه. اخه تو این جور لحظه ها فکر هم نمی تونیم بکنیم. به قول آنتونی رابینز: آدمها وقتی شادن جشن می گیرن و وقتی غمگینن فکر می کنن.
هفته قبل رهبر قنبری یکی از کارگردان های مطرح کشور فیلم کوتاهی با نام نغمه های ابدی توی قزوین ساخت. قنبری قبل از عید هم برای داوری هفته فیلم و عکس قزوین میهمان شهر ما بود. خوشبختانه من هم به عنوان دستار تولید با این گروه همکاری می کردم. یه هفته واقعا رویایی. بخش از فیلم توی مدرسه التفاتیه فیلم برداری شد و قسمت اعظم دیگه تویه روستاهای شهر رازمیان (الموت). من قبلا رازمیان نرفته بودم. واقعا جای بی نظیریه. حتما بهتون توصیه می کنم در اولین فرصت یه سر به این بهشت بزنید. مردمش به قدری خونگرم بودن که همه گروه وقت خداحافظی غمگین شده بودن. حیف که باز هم دروبین نداشتم . البته یه سری عکس نگاتیو و دیجیتال گرفتم . ولی خوب هنوز نتونستم همه عکسهام رو ببینم. فیلم درباره پسریه که با فوت پدرش مردم روستا ازش درخواست می کنن راهش پدر رو دنبال کنه. در حالی که اون علاقه زیادی به شریعت نداره... (اخ جون ... می تونم عینه این مجله ها که خلاصه فیلم تعریف می کنن باقیش رو نگم.جدی نگیرید.) اگه فیلم رو ببینید خواهید دید فیلم به هیچ وجه فضای خشک و مذهبی نداره. کاملا شاعرانه و عاشقانه ست. مطمئنم فیلم خوبی میشه... ( هر چی باشه من یکی از عواملش بودم). این که شوخی بود. ولی مراحل ساخت فیلم کاملا حرفه ای صورت گرفت. شرط می بندم کلی جایزه بگیره. به هر حال این کار هم تموم شد.
الان که فکر می کنم می بینم باز خاطره ها برام مونده و تجربه ها . یه جایی خوندم : ما تنها لحظاتی رو زندگی کردیم که به خاطر می آوریم...



یادم آخر سال بود...
گفتم اگه تعطیلات بیاد درس می خونم. کتاب های جدیدم رو شروع می کنم. اگه بشه برم عکاسی. به یه فیلم نامه جدید فکر کنم. مجله هام هم موندن. وای می تونم مسافرت برم. نمی شه فیلم های جدید رو از دست داد...
حالا توی تعطیلاتم. اما یه جا نشستم و دارم فکر می کنم. فقط همین... واقعا بعضی شعر های شل سیلور استاین بی نظیره. مثل این.
زبان تن:
پاهام گفتند:اهای!بیا بریم رقص
زبانم گفت:بیا چیزی بخوریم
مغزم گفت:چه طوره یک کتابه خوب بخونیم
چشم هام گفتند:بهتره چرتی بزنیم
پاهام گفتند:نه؛بریم قدم بزنیم
پشتم گفت:بریم ماشین سواری
باسنم گفت:تا شما تصمیم می گیرید من می نشینم این گوشه


عکس از استاد وثوق نیا